تبليغاتX
عشق یعنی باران...

تحمل نگاه سرد و بی رمقش برایم زجر آور شده
واژه تنهایی را در قاب سرنوشتم بر دیوار خاطراتم میخکوب می کنم
کاش می توانستم تنهایی را با تمام وجود در آغوش بکشم
ولی گذشتن از او برایم کابوسی شبانه است
کابوسی که حتی لحظه ای درنگ در او برایم زجر آور است
دیگر تحمل لبخند های سرد و بی روحش را ندارم
کاش می شد
دوباره با نگاهی اکسیر عشق را بر دیدگان خسته ام می پاشید
و با شکو فه لبخندی در گلستان زندگی همسفرم می شد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر باران  | 

من همانم که همچون هیچکس در تنهایی کسانی قدم میگذارم و آنها را در آیینه ی بی کسی و در تابلوی رسوایی نشان همگان می دهم.
من همانم که بی نشان در بی کسی همگان به دنبال کسی می گردم که هیچ بودنم را به یکتایی تبدیل کند پس مرا یاری ده که با درد بی کسی بسازم و یا رستگارم کن تا تو را که همچون من مثل هیچکسی بیابم تا با هم به مرز یکتایی رسیم و در یک قدمی پایان به سرآغاز آغاز برسیم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر باران  | 

به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
.
پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصد هایی است

که خبر می آرند ، از گل واشدۀ دور ترین بوته خاک.
روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است

که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است
:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر باران  | 

شب سردی است ، و من افسرده.

راه دوری است، و پايی خسته.

تيرگی هست و چراغی مرده.

می کنم، تنها ، از جاده عبور ؛

دور ماندند ز من آدم ها.

سايه ای از سر ديوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاريکی و اين ويرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهاني.

نيست رنگی که بگويد با من

اندکی صبر ، سحر نزديک است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل :

واي، اين شب چقدر تاريک است !

خنده ای کو که به دل انگيزم ؟

قطره ای کو که به دريا ريزم ؟

صخره ای کو که بدان آويزم ؟

مثل اين است که شب نمناک است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليک، غمی غمناک است.

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر باران  | 

تو را مي خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
تويي آن آسمالن صاف و روشن
من اين كنج قفس مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر به سويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خاموش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها هر صبح روشن
نگاه كودكي خندد به رويم
چو من سر مي كنم آواز شادي
لبش با بوسه مي آيد به سويم
اگر اي آسمان خواهم كه يك روز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر كه من مرغي اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان مي كنم ويرانه اي را
اگر خواهم كه خاموشي گزينم
پريشان مي كنم كاشانه اي را

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر باران  |