
امشب آسمان بارانیست و باران زیباست
باران را دوست دارم و تصور میکنم باران نیز مرا دوست می دارد.
باران! این دوست داشتن را دوست می دارم زیرا که پیوندیست بین من و تو پیوندی به وسعت آبی
آسمان و سپیدی ابرها. این را می نویسم تا به تو بپیوندم چون پیوند تو نا گسستنی ترین پیوندهاست.
باران! تو ای فراتر از همه ی وجود و ای پاک ترین مقدسات آسمانی امشب بر من ببار می خواهم
امشب از تمام شبهای عمرم پاک تر بشوم.... بر من ببار می خواهم امشب آخرین شب دلتنگیم باشد.
بر من ببارکه شاید از پاکی و روشنایی تو گل وجودم دوباره جان گیرد.گلی که دست پشیمانیم
گلبرگهایش را پرپر کرده است. دلم امشب تاریک است شمع وجودش را سردی نفسهای مسافر
طرد شده خاموش کرده . امشب جرعه ای عشق می خواهم برای روشنای اش.
باران! ای بهترین بهانه برای اشکهای شبانه ی من ای طلوع دوباره عشق بر من ببار و مگذار غبار
غم همچنان بر تن خسته ام بماند
می دونی؟
یه اتاقی باشه گرم گرم
روشن روشن
تو باشی و من باشم...
کف اتاق سنگ باشه...سنگ سفید
تو منو بغلم کنی که نترسم...
که سردم نشه...که نلرزم...
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار...پاهاتم دراز کردی...
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم...
با پاهات محکم منو گرفتی...دو تا دستتم دورم حلقه کردی.
بهت می گم چشاتو می بندی؟
می گی آره...بعد چشاتو می بندی.
بهت می گم... قصه میگی برام...تو گوشم؟
می گی آره...
بعد شروع می کنی آروم آروم... تو گوشم قصه گفتن...
یه عالمه قصه ی طولانی و بلند....
که هیچ وقت تموم نمی شن.
می دونی؟
می خوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو.
یه حرکت سریع...
یه ضربه ی عمیق...
بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم
تو چشاتو بستی...نمی دونی.
من تیغ رو از جیبم در میارم...
نمی بینی که سریع می برم...
خون فواره می زنه...رو سنگای سفید...
نمی بینی که دستم می سوزه.
لبم رو گاز می گیرم ...که نگم آآآخ...
که چشاتو باز نکنی ونبینی منو...
تو داری قصه می گی.
دستمو می زارم رو زانوم...
خون میاد از دستم می ریزه رو زانوم...
و از زانوم می ریزه رو سنگا.
قشنگه مسیر حرکتش.
حیف که چشات بسته ست و نمی تونی ببینی.
تو بغلم کردی...می بینی که سرد شدم...
محکم تر بغلم می کنی که گرم بشم.
می بینی نا منظم نفس می کشم...
می گی... آآخی... دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی ...سرد تر می شم...
می بینی دیگه نفس نمی کشم...
چشاتو باز می کنی... می بینی که من مردم.
می دونی؟
من می ترسیدم خودمو بکشم... از سرد شدن...
از خون دیدن...از تنهایی مردن...
وقتی بغلم کردی...دیگه نترسیدم.
مردن خوب بود...آروم آروم.
گریه نکن دیگه...
من که دیگه نیستم مسخره بازی در بیارم بخندونمت..........
بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی.
گریه نکن دیگه...خب؟
می شکنه دلم...
دل روح نازکه...
نشکونش...
خب؟
وقتی خدا تو رو آفرید بم نیگا کرد
پرسید باباش میشی یا عاشقش؟
گفتم باس ببینمش
دیدم
عاشقت شدم
اما کاش بابات میشدم
تا با یه سیلی بت می فهموندم
عاشقا عروسکای تو نیستن

دیوارهای دانشگاه را بلندتر از
دیوارهای زندان ساخته بودند
حق داشتند
نگهبانی از فكرها خیلی دشوارتر
از نگهبانی از جرم است
باز شب شد
و دلم سوسو کرد
زیر محراب نگاه یک زن پر شهوت
او نمی خواست که من در تنه اش جان گیرم
برخیزم
سنگ به سنگ
رنگ به رنگ
مثل چناری زیبا قد گیرم
پیچک فکرمن
روی برجستگی اندام قشنگش
پیچید
بوسه باران شده تصویر
فقط
مرگ یک روزنه ی پر احساس معلوم است
ثانیه رو به عروج می رقصد
و کسی که
عشق اغازش بود
اکنون
زیر شهوتی شدید
می لرزد
دست در دست زنی پر لکاته
شعر افسوس به میزان نجابت خورده
و نگاه یک مرد
افسرده
همه از روشنی درون خود ملموسند
و چه معصومانه فکر به آزادی دارند
چه خیالان خشی
چه خشان بی خوشی
ذهن من در گرماست
و دو دستم خالی
تنه ام بین درختان زمین گیر کرده
وا رهید این جسد خالی را
هیچ کس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان...نیست
و همه مردم شهر بانگ برآورده اند که چرا سیمان نیست؟ چرا ایمان نسیت؟
و کسی فکر نکرد که زمانی شده است که به غیر از انسان...هیچ چیز ارزان نیست.