تبليغاتX
عشق یعنی باران...

 

شمع عشق

در پناه سایه نیمه لرزان یک شمع برایت مینویسم.....

غریبی بد دردیست.....

من تو را می خواهم....نه هیچ چیز دیگر را....

میان این همه اشنا من بی تو غریبه ام....

تو در حال عبوری از من از

خاطره هایت از گذشته ها....

می دانم که طاقت نداری که باور کنی

من این همه ماه، برای دیدنت صبوری کردم.....

اما باور کن با صد هزار دریا هم نميتوانی نفرت گذر اینهمه روزها و

هفته ها را از دلم پاک کنی....

هیچ چیز جز با تو بودن ان همه قصه را

فراموشم نمیکند....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر باران  | 

 

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم زبی آبی ،

ولی با خفت وخاری پی شبنم نمی گردم

بلا گردان آن رندم که با زخم دوصد خنجر ،

به پیش هر کس و نا کس ، پی مرحم نمی گرد

در این دنیای وا نفسا که لبریز است ز دیوانه ،

عجین سایه خویشم ، پی آدم

نمی گردم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر باران  | 

 

 

چه زیبا باشی و چه زشت
چه تردید داشته باشی و چه برایت مهم باشد
پیش از آن‌که فراموشم کنی یا که بمیری
درهایت را برایم بگشا
می‌خواهم در آغوشت بگیرم

****

چه روسپی باشی و چه روحانی
چه ضعیف باشی و چه قوی
پیش از آن‌که گورت کنده شود
درهایت را برایم بگشا
می خواهم در آغوشت بگیرم

****

چه هراسان باشی و چه دل‌گیر
یا آن‌که کاملا برایت بی اهمیت باشد
پیش از آن‌که تمام هستی ات مرا ترک کند
مرا به عزا ننشان
می‌خواهم در آغوشت بگیرم

****

حتی اگر آنچه می‌اندیشم برایت ذره‌ای اهمیت نداشته باشد
حتی اگر بدجنس باشی
حتی اگر تمام هستی ات
نداند که من وجود دارم
می خواهم بگیرمت
می خواهم بگیرمت
چرا که تو ریشه و منشا من هستی
چرا که توعزیز ودوست‌داشتنی من هستی
چرا که درون تو
سرزمین مادری من است
می‌خواهم در آغوشت بگیرم

****

چه افسوس شیرینی باشم
چه بدترین خاطره‌ات
چه داده و چه فروخته شده باشم
همیشه از آن تو بوده‌ام

می‌خواهم بگیرمت ...
می‌خواهم بگیرمت
...
می‌خواهم در آغوشت بگیرم

و خود را در چشمانت بازیابم
می خواهم بگویم که از تو دل‌گیر نیستم
با آن که عصرهایی از تو دل‌گیر بوده ام

****

چه احساسات را لعنت فرستاده باشی
و چه مرا نیمه دیگر خود کرده باشی
می خواهم که مرا بفشاری
می خواهم که مرا در آغوشت بفشاری

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر باران  | 

 

ماه من

به جان ماه و آب قسم میخورم....

از این ظلمت شب و تیرگی آسمان تو را می یابم و خود را به تو می سپارم..
به دستان تو و
شب نگاه تو...

و در گرمای بازوانت به خواب خواهم رفت...خوابی برای ابدیت..
برای بودن تا همیشه........من تو را می یابم...

من تو را نجات خواهم داد...
از تمام مردمان بیرحم و سایه های شبح وار....

دستت را خواهم گرفت....
من با تو هستم...من تو هستم...

 من چهره های پشت نقاب را رسوا خواهم کرد

و خنده های مترسک های بی جان را خواهم 

کشت و تو را از هر بندی رها خواهم کرد.......

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر باران  | 

رها 

من او را رها كردم..

و چقدر سخت است عزيزترينت را رها كني.

اما من آنقدر اورا دوست دارم

كه او را رها مي خواهم...

رها از تمامي بند ها و زنجير ها...

هر چند او هيچ وقت در بند من گرفتار نبود...

چرا كه من خود اينگونه خواستم..

و هيچگاه بخاطر هميشه بودن با او

براي او بندي نساختم...

اما او در بند خود گرفتار بود

اي كاش از خود رها شود...

همانگونه كه من با او از خود رها شدم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر باران  | 

اگر باران بباردچتري خواهم شد براي تو..

چه انديشه غريبی است اين انديشه ها
وقتی به تو مي انديشم دلم برای خودم تنگ ميشود.
در آن تنهايی که ياد و خاطره تو بندی می شود بر تارو پود ذهنم.
چه خوش است انديشيدن به تو و نوشتن از تمام آن لحظات غمبار بی تو بودن.
دلتنگی،دلتنگی،دلتنگی
آدم دلتنگ که می شود چه فکرهاکه نميکند.
چه انديشه ها که در خيال خود ندارد.
وچه روياها که گاه خنده را طرحی ميکند برلبان وگاه غم را بغضی ميکند شکسته در گلو تا در پی بهانه اين اشکی شود جاری بر گونه ها.
چه دلگیرند اين لحظات.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر باران  |