تبليغاتX
عشق یعنی باران... - یه قصه همیشگی..

ای دل عاشق دردم گذر عمر ببین ... تو مرا گفتی عاشق زارم... گفتم ای دل بگذر...من که خو کرده به دردم..من که تنها کس من تنهاییست...تو که می دانی ولی...تاب غم عشق ندارد دل من..دیدی ای دل که چه کرد او با من؟!!دیدی ای دل اشک به چشم گوشه ی درد...دیدی ای دل که چه تنها رهایم کرد؟!!دیدی ای دل که به تو می گفتم...جان من خانه ی درد است ولی...تاب این داغ بزرگ نیارد...ای دل خسته ی من شاهد سوختنم باش...تا بفهمی که چه گفتم با تو!!دیدی ای دل که چه آسان بگذشت از من...دیدی عاشق زارت چه خوارم کرد؟؟دیدی که سراغی نگرفت از من...که چرا آمده بودم و چرا رفتم؟دلم آشفته و سرگردان است...دل من ویران است ...تو ای دل کمکم کن..آسمان بردل من می بارد...چه سیاه است دل تاریکم...من که خو کرده به درد بودم و تنهایی...تو گفتی ای دل!تو گفتی عاشق زارست تو را!!عشق او ناب و او یارست تو را...اما او چه کرد با دل کوچک من!!حال که می خندم دل من می سوزد...وقتی می گریم دل من می سوزد...که چه شبها به یادش بودم...که چه تنها و غریبانه پناهش بودم...که چه تنها یارش بودم...ولی او رفت و از رفتن من ...آهی از جان و وجودش نکشید..یعنی آیا گریه کرد؟!!ولی ای دل بگذار که راحت برود.. دل من تاب ندارد ولی اما بگذار که برود...روزی آیا می آید یاد او برود از یادم؟!روزی آیا می آید بنویسم شعری که نباشد در آن؟راز اسمش را بخوانند ...ولی این اشک نلغزد !ولی این دل نلرزد؟!ولی ای دل بگذار که برود..بدرقه اشک به راهش مگذار..بگذار که آسان برود...این شعر نوشتم و او رفت..این بغض فرو خوردم و او رفت...و سالهای درازی چه زود برای من و او رفت...

شعرهایی نوشتم که دگر...نام و یادش در آن جای نداشت...عین مردن بود ولی!فراموشم شد!نه که آسان به سان جان کندن فراموشم شد....که او بود ..که او رفت..که دلم شکست و او رفت...روزها بگذشت...و او روزی آمد... به سراغم آمد...پر از حسرت عشق... پر از بغض فرو خورده ی من..وقتی از عشق و نشانش همه جانم تهی بود...آمد از عشق سرود و گریست...چشم هایش خسته بودند.. پراز حرف و فقط یک جمله ادا کرد:"من پشیمانم" دیر بود....دیر بود...سینه ی سوخته ام را جای دل خالی بود..ذره ذره این سالها روزها ماهها...دل من را به یغما برد..دیر بود..او سخن می گفت من سرم پایین بود..."بیا تا عاشقی را آغاز کنیم..هر چه بگذشت ..بگذشت!بیا با هم پرواز کنیم...بدان که بال وپرم تویی...خسته از دیروزم..برای فردا امیدم تویی" من سرم پایین بود..یادم آمد روزی که با او گفتم:بی تو من میمیرم و او خندید... سرپر از غوغا ...که برانم او را.. ناگهان جای خالی دلم فریاد زد :جای خالی دلت که یادت هست؟!دل او را نشکن..باید بخشید...و لبخند زدم..روزها بگذشت...او سخن ها گفت و من تنها لبخند زدم...و روزی گفتم:اما عاشقی دل می خواهد !من دلم...و او خندید باز هم خندید...او نمی فهمید...من دلش نشکستم که او هم بداند که چه سان..ذره ذره دل آدم را غم عشق می کاهد...
و او خندید به اینکه من دل ندارم...گفت اما تو خوبی مهربانی...گفتم ولی دل ندارم...عاشقی دل می خواهد..گفت تو با من می مانی!!گفتم دل ندارم...گفت تقصیر من است؟همه جانم به فریاد آمد..آری..و گفتم نه!!گفت این یک شوخیست تلافیست...بغض او بغض خودم را به یادم آورد...لبخند زدم..تلافی نیست اما آری شوخیست
گفتم آری دوستت دارم اما دروغ بود... پایت می مانم اما دروغ بود...گفتم عاشقت هستم اما دروغ بود... !!! و او خندید و من!احساس کردم که دوستش دارم!!
پس هنوز ذره ی کوچکی از دل باقی بود!!!با همه تاب و توانم در نهانخانه ی دل پنهانش کردم که نبیند...که آنرا هم از من نگیرد
ذره کوچک و بشکسته ی دل عاشقش شد و من ترسیدم!که او هم برود از دستم...دستها باز هم لرزیدند..اشکها باز هم غلتیدند و فریاد زدم: من از او بیزارم!!من از او بیزارم!!و او را راندم...همه روزها همه سالها همه شبها که به یادش تا سحر زار زدم یادم هست..من از او بیزارم...و دلم آرام گرفت..از تب و تابش افتاد..آری ای دل تو بمان با من..من بدون تو دگر میمیرم..آن ذره ی کوچک قدر عالم وفا داشت..و او با من ماند...جان خسته ی من را او نگه داشت.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر باران  |